چند روزی است که با وجود آنکه هزاران کیلومتر از خاک وطن دورم آن به آن دلم به تب انتخابات می تپد. هر روز با دوستانم در ایران در ارتباطم که اوضاع و احوال را از نزدیک جویا شوم. امروز موج نگرانی از تقلب های سازمان یافته همه را فراگرفته و حتی ته دل بعضی هامان را خالی کرده است. کار به جایی رسیده که باید بگوییم با دروغ پردازی ها، تخریبها، تبعیض ها، استفاده از دلار نفتی برای تبلیغات، و حمایتهای شبانه روزی صدا و سیما و ... می سازیم، یعنی با همه اینها ساخته ایم و کار خودمان را کرده ایم، اما با تقلب چه کنیم؟!!
وقتی که در مناظره دیشب مهندس از کوره در رفت و گفت: "من یک فرد انقلابی هستم که آمده ام تا همین حرفها را بزنم. و گرنه نمی خواستم که بیایم و در این مملکت دوباره کار کنم. مشغول همان کار فرهنگی خودم بودم..." خیلی ها حال کردند و کف و هورا زدند و لینک ویدیویی این قسمت را به عنوان "قسمت دلچسب مناظره دیشب" در فیس بوک گذاشتند، اما من یهو بد جوری دلم گرفت. بین خودمان باشد اما، هر از گاهی این فکر به سراغم می آید که داستان انتخابات دهم تراژیک تر از آنست که پیروز آن مهندس باشد. بیایید این داستان را با هم مروری دیگر کنیم.
بیست سال پیش، موسوی با پایان زمان جنگ و فشارها و سختی های مدیریت یک مملکت تازه از انقلاب درآمده و جنگ زده، بزرگترین حامی خود، امام را نیز دیگر در کنار خود نمی بیند. در برابر برخورد با متحجران و کوته بینانی که خواب و خوراک را از او و دولتش می گرفتند، در برابر بدخواهان و کج اندیشانی که از امام هم انقلابی تر بودند، این زبان قاطع و نفوذ کلام امام بود که به یاری می آمد. از طرفی او دیگر وظیفه خود را انجام داده و آنچه در توان داشته برای این نظام کرده و اینک نوبت دیگران است. به این ترتیب موسوی هر چند از کناری ناظر احوالات است و دلش برای فرزندی که در سالیان کودکی پرورانده اند، می تپد و را مدام تحت نظر دارد، اما دیگر عزم و میل بازگشت به آن فضا را ندارد. هر از گاهی طرحی بر بوم می ریزد، با هنرمندان می نشیند و برمی خیزد و تا جایی که می تواند، به تمام قامت وارد فضای سیاسی کشور نمی شود. بیست سال بر این منوال می گذرد و هر چند گاهی اوضاع مطابق میل و سلیقه اش پیش نمی رود اما دل قوی دارد که کار بلدی هست که از میراث انقلابی که با خون دل پرورانده اند محافظت می کند و اصل نظام را پا بر جا نگاه می دارد. اما در این اواخر او در مقابل چشمان خویش می بیند که آن میراث به دست همان کسانی افتاده که روزگاری بزرگترین منتقدان امام بودند و وقتی در صف انقلابیون در آمدند، با تحجر و تنگ نظری انقلاب را تهدید می نمودند. جریانی که امام به طعنه به آنان گفت : جمهوری اسلامی "نه یک کلمه کم" و نه یک کلمه بیش و در برابر تندروی های آنان بارها و بارها موضع گرفت و فرمان 8 ماده ای را صادر نمود.
امروز موسوی ای که در سال 88 خود را همچنان "فرد انقلابی" می خواند، این میراث را در دستان کسانی می بیند که روزگاری همان خون دلها را به جان او و هم سنگرانش کرده بودند.
روزگار غریبی است که در آن کسانی که به قول همسر شهید باکری روزگاری حمید باکری ها را "منحرف" می خواندند!!، در مصدر برگزاری انتخاباتی هستند که موسوی یک کاندیدای آن است.
روزگار غریبی است گه در آن کسانی که در آغاز هر سخنرانی آروزی شهادت در التزام امام زمان را از خدا می خواهند، به دست آویز کذب و با زیر پا گذاشتن اولیات اخلاق اسلام، مخالف خود را تخریب می کنند.
روزگار غریبی است که در آن شهرداری که یک شبه رییس جمهور می شود، یک شبه امام امت شده و به حاکمان جهان نامه می نویسد و آنان را به دین الهی فرا می خواند، و یک شبه بر جای امیرمومنان تکیه زده و مردان درجه اول نظام جمهوری اسلامی را با دزدان بازار اهواز مقایسه می کند که بایستی آنان را در بازار گرداند و آبرویشان را ریخت!
روزگار غریبی است که حلقومش را در سینه چاکی از امام و رهبری چاک می دهد، مدیریتی که بارها مورد تایید امام بوده است را با ارائه آمار دروغ، تلخ و ناکارآمد خطاب کرده و کسی را که رهبری در مورد او گفته است "هیچ کس برای من آقای هاشمی نمی شود" را دزد می خواند.
در مقابل چنین فردی آن "مرد انقلابی" به توکل برای نجات آن میراث گرانبها به میدان آمده است و وقتی که چند دقیقه مجالی را که برای واگویه کردن این همه بغض بیست ساله سکوت می یابد، بر نمی تابند، از کوره در می رود، اما طبق عادت معهود باز هم خود را فرو می خورد.
نمی دانم چه خواهد شد و با تمام وجود امیدوارم که سایه شوم دروغ و ریا از این دیار رخت بربندد، اما باز چیزی درونم می گوید که این بازی تراژیک تر و تلخ تر و بی شرمانه تر از آنست که موسوی بازیگر برنده آن باشد.