دوباره همه ما، مردم و نظام اسلامی در
معرض آزمونی قرار گرفتند تا بار دیگر نمایشی از جمهوریت و اسلامیت جمهوری اسلامی
در بوته انتخابات به نمایش گذاشته شود. کرکری های افراد پرنفوذ، تهدیدهای اصلاح
طلبان مبنی بر حساسیت و اهمیت این انتخابات، و بالاخره حضور قابل پیش بینی چهره
های اصولگرا و غیبت غیر منتظره برخی از ارکان اصلاح طلبان اتفاقات پیشینی انتخابات
هشتمین مجلس بعد از انقلاب بود. شاید اگر همه دوستان اصولگرا و اصلاح طلب
منصفانه و به دور از تعارفات فریبنده سخن بگویند معترف خواهند بود که " روند
تایید صلاحیت های این دوره غیر منتظره و شک آور بود." در شرایطی که حساسیت
های سیاسی خارجی و تهدید های افرادی همچون هاشمی و روحانی در مورد مقابله با
ردصلاحیت های استصوابی غیر معقول، و همچنین حضور نیروهای اصلاح طلب محافظه کار تری
چون کروبی، پر رنگ تر از سالهای پیش بود، "تیغ رد صلاحیت ها" (به تعبیر حجه
الاسلام حسن خمینی) برنده تر از همه سالهای اخیر بود.
تا جایی که ندای اعترض از سوی مرجعی چون
آیت الله مکارم شیرازی نیز بر آمد، خاتمی ردصلاحیت ها را فاجعه خواند، و سید حسن
خمینی رد صلاحیت ها را به تیغ برنده ای تشبیه کرد که سر بسیاری از افراد وجیه
المله را تراشیده است.
باید پذیرفت که انتخابات در ایران یک
آزمون است. آزمونی که از زن و مرد ایرانی تا رئیس جمهور و دولت او، شورای نگهبان، "فرمانده
سپاه"، خبرگزاری ها و روزنامه نگاران، احزاب، رجال سیاسی پر نفوذ و... همه و
همه خواه نا خواه در آن آزمون شرکت می کنند و پس از آزمون بایستی در وجدان بیدار
خود به قضاوتی منصفانه در این باره بنشینند.
باید پذیرفت که بار دیگر اصلاح طلبان با
گستردگی هر چه بیشتر از صحنه قدرت سیاسی در ایران حذف شدند. بار دیگر چشم انتظار
گره گشایی همه به جای "قانونی کارآمد و شفاف"، به سوی سریال مذاکرات
شخصی، چانه زنی های رجال ذی نفوذ، حکم حکومتی، و ریشهای سفید باشد. بار دیگر قسمتی
از نیروهای سیاسی درون نظام جمهوری اسلامی غیر خودی و نامحرم شناخته شده و به جای
آنها "درگیری های درون خودی ها" پررنگ تر می شود. تا مگر انشعابی چون
قالیباف-رضایی-لاریجانی در چپ راست بنشیند و یاران رئیس دولت در راست راست و چپ و
راست مرزهای خود را در جای دیگری تعریف کنند.
باید پذیرفت که با این اوصاف غیبت تمامی
چهره های نزدیک به هاشمی اکنون بسیار معنادار تر از دو هفته پیش می نماید!! غیبتی
که اگر چه دوری آنان از قدرت در جمهوری اسلامی را به بیش از یک دهه برساند اما
آنان را مصون از ردصلاحیت هایی بر طبق بند1 (عدم التزام به اسلام و...) سازد.
باری، باید پذیرفت که بار دیگر بسیاری به
اشتباه زمزمه تحریم را سر خواهند داد و به جدایی که مساوی مرگ سیاسی است خواهند
اندیشید. بار دیگر صف بندی های جدیدی در نظام سیاسی ایران شکل خواهد گرفت. صف بندی
هایی که باید به انتظار نشست و آن را دوباره تحلیل کرد. بار دیگر ایران ما ازمونی
را از سر خواهد گذراند که باید نمره قبولی از آن بگیرد.
... بار دیگر... اصلاحات مرد. بار دیگر ...
"زنده باد اصلاحات!"
پیشنهاد هفته : کتاب جدید سید جواد طباطبایی با عنوان
"نظریه حکومت قانون در ایران" به بازار آمد. با وجودی که 9 هزار تومانه
اما واقعا ارزش خریدن داره.
عکس هفته :
تصویر یکی از رد صلاحیت شده ها 29 سال قبل


تا هفته بعد
راستش این
هفته می خواستم یه پست بذارم به اسم "دوباره اصلاحات مرد! دوباره زنده باد
اصلاحات!" که فرصت نشد. این مطلب رو واسه روزنامه اعتماد ملی
برای روز دانشجو نوشته بودم. اون پست رو اگه توفیق باشه هفته آینده می ذارم.
اکنون در بازخوانی یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جنبش دانشجویی نگاهی به نحوه
شکل گیری "نهاد" مدرن دانشگاه که تاثیرگذارترین جنبش مدنی معاصر ایران،
یعنی جنبش دانشجویی در آن شکل گرفت، خالی از لطف نخواهد بود.
از آن روزگاری که در دامان عصر مدرنیزاسیون رضا خانی "اونیورسیته" در
ایران متولد شد بیش از 6 دهه می گذرد. "مدرنیته دولتی" آمرانه رضاخانی این
بار شاهد کاشتن نهال دیگری در تاکستان پرشاخ و برگ نظام بوروکراتیک خود بود. نهادی که به مانند سایر
المان های مدرن جهان مدرن به دست نهاد دولت به ساختار اجتماعی سیاسی ایران تزریق
گردید.
وقوع انقلاب صنعتی و تحولات بنیادین در فکر فلسفی دنیای غرب و ایجاد نهادهای
مدرنی چون کارخانجات، دانشگاهها، روزنامه ها، احزاب و دیگر نهادهای مدنی همه و همه
زنجیره به هم بافته ای را در غرب تشکیل می داد که بر اساس یک روال منطقی و با توجه
به نیازهای جدیدی که در طی یک روال طبیعی سر برآورده بودند، بنا گردیده بود. طبیعی
است که در چنین شرایطی هر یک از این المان ها در جایگاه تعریف شده خود قرار و قوام
یافته و تعامل مناسبی را با دیگر اجزا سامان خواهد داد.
در ایران ما، اما این روال نه به صورت منطقی و طبیعی، و بر زمینه تحولات در
فکر فلسفی نخبگان و تغییر در مناسبات اجتماعی و مطالبات مردمی ، بلکه به صورتی
کاملا آمرانه و به دست دولت استبدادی رضاخانی پیش می رفت. بنابراین شکل گیری
نهادهای مدرن از جمله دانشگاه در ایران در مقایسه با "نسخه های اصلی"
خود در غرب دارای افتراقات بنیادینی است که در تحلیل ما از جایگاه کنونی این
نهادها بایستی به طور جدی دیده شود.
بر همین اساس مقایسه جایگاه سیاسی و اجتماعی نهاد دانشگاه و طبقه دانشجو در
ایران و کشور های توسعه یافته نشانگر وجود اختلافات اساسی است که بدون در نظر
گرفتن سیر تاریخی شکل گیری و نمو دانشگاه در ایران قابل توجیه نیست.
به عنوان مثال در زمینه میزان جایگاه دانشگاه و دانشجویان در تحولات سیاسی
اجتماعی دهه های اخیر این امر به وضوح قابل مشاهده است. در ایران، نگاهی اجمالی به
گلوگاه های تغییرات و تحولات سده اخیر همچون ملی شدن نفت، کودتای 28 مرداد، حادثه
16 آذر، مبارزات سیاسی دهه های 40 و 50 ، پیروزی انقلاب اسلامی، جنگ، موج
عدالتخواهی آغاز دهه 70 و آزادیخواهی پایان این دهه ، همه و همه نشان دهنده نقش اساسی و تعیین کننده دانشگاه و طبقه
دانشجویان در این گلو گاه هاست. گو اینکه دانشگاه آینه تمام نمای تمامی منازعات
سیاسی و مدنی ایران در نیم قرن اخیر بوده است.
در حالی که با نگاهی به "نسخه اصلی" در کشور های توسعه یافته دارای
پرقدمت ترین مجامع آکادمیک مدرن دنیا به هیچ وجه، دانشگاه دارای چنین ثقلی در
تحولات سیاسی و پی گیری مطالبات مردمی نیست. امری که با عنایت به نحوه طبیعی تولد
نهاد دانشگاه در کنار دیگر نهادهای مدنی و حکومتی مدرن در این جوامع کاملا طبیعی
است. با نهادینه شدن نهاد های مدنی تاثیرگذار، احزاب کارآمد، رسانه های مستقل و پر
سابقه که پی گیری مطالبات طبقات مختلف جامعه را نموده و بسترهای قانونی تعریف شده
جهت حضور سیاسی اقشار متفاوت از جمله دانشجویان را فراهم مینمایند، دیگر رسالت پی
گیری این مسائل بر عهده نهاد دانشگاه نخواهد بود.
"اونیورسیته" ای که به دست "رضاخان" در ایران شکل گرفت در
خلا وجود نظام دموکراتیک و نهادهای مدنی در گذر 7 دهه از تاریخ تحولات سیاسی تا
اندازه زیادی بار تمامی نهادهای مدنی و جنبش های اجتماعی ای که در آن سیر طبیعی
شکل نگرفته بودند را به دوش کشیده است. گفتنی است که چنین جایگاه و وزن سیاسی بر
دوش دانشگاه ابهامات و تناقضات جدی ای را هم برای جنبش دانشجویی و هم برای حاکمیت
به همراه داشته و دارد. دعوت به حضور و نشاط سیاسی دانشجویان در کنار تابو بودن
فعالیت های حزبی، چیستی "هویت" سیاسی جنبش دانشجویی در عین ذات سیال و
متلاطم آن، متهم شدن به براندازی های نرم وانقلاب های رنگین، در عین دعوت شدن به
نقد از حاکمیت، ذات پرهیجان فضای دانشجویی د رکنار دعوت شدن به پرهیز از
رادیکالیسم و.... تنها نمونه هایی از این قبیل تناقضات و تعارضات است. تناقضاتی که
بیش و پیش از دانشجویان گریبان مدیریت و حاکمیت سیاسی را گرفته و هر دو را در ورطه
بلاتکلیغی در نحوه تعامل با جنبش دانشجویی قرار داده است.
بنابراین قیاس گرفتن جایگاه سیاسی دانشگاه و جنبش دانشجویی، به مانند دیگر نهادهای مدرن، در ایران از آن "نسخه های اصلی" قیاسی مع الفارق و گمراه کننده به نظر می رسد. شاید بایستی تاریخ دانشگاه و جنبش دانشجویی به مانند دیگر نهادهای مدنی در ایران، به معنای واقعی کلمه "نوشته شود" تا هم ما را در تحلیل شرایط حاکم دچار کج فهمی ننماید، و هم منجر به تعریف بایدها و نباید های شفاف و صحیحی که هم متناسب با ذات نهاد آکادمیک دانشگاهی و هم واقعیت های سیاسی ایران است، گردد.
پیشنهاد هفته : "فرادستان و فرو دستان" خاطرات شفاهی
عمادالدین باقی از انقلاب.
عکس هفته :
فرجام دیکتاتور

تا هفته بعد
یا حق
از بین ازدحام و شلوغی بی قواره جمعیت به سمت در مترو حرکت می کند. درست مثل هر روز صبح ساعت 7. دیگر تقریبا وارد شده چطور خودش را بین جمعیت پیش ببرد که پشت در بسته جا نماند و حتی اگر کمی محاسباتش درست از کار در بیایند یک صندلی خالی هم برای نشستن دست و پا کند. گله آدم های ریز و درشت بالاخره داخل واگنها می چپند که صدای بوق در نشانه بسته شدن درها و حرکت است.
بین همه گم است. یکی با موبایل ور میرود، دیگری با دوست دخترش!؛ یکی روزنامه می خواند و یکی ایستاده جبران بدخوابی دیشب را می کند و او .... در همه گم است. مگر کسی می فهمد یا دوست دارد بفهمد یا اینکه اصلا اهمیتی دارد که او کیست، چه کار می کند یا چه حسی می کند یا اینکه دیشب او ... بگذریم.
"بییییییپ ...ایستگاه بعد: شهید طالقانی" و دوباره درها بسته شد. یارو که با موبایل ور میرفت معلوم نیست به چه نگاه می کند که نیشش تا پس گوش باز شده و بی صدا می خندد. و آن یکی با دختره همچنان ور می رود.
و او..
اوایل این بی خیالی و بی تفاوتی مترو حالش را به هم می زد و آزارش می داد. اعصابش خرد می شد و می خواست یک هو بین همه شروع کند به داد و فریاد که "آآآآآآآآاااااای .... آآآآآآآآآآآآآآی .... آآآآآآآآاااااای ...." و همین طور داد بزندو فقط داد بزند و فقط آی بکشد تا همه آنهایی که نمی بینندش ببینندش، و همه آنهایی که نمی شنوندش کر شوند از آی کشیدنش. اما مدتی که گذشت دیگر رغبت داد زدن هم نداشت.
"بیییییییییپ... ایستگاه بعد: شهید مفتح" و دوباره درها بسته شد. یه سرباز کله تراشیده اون گوشه تکیه زده و کز کرده و بی خودی به یه جایی کف مترو خیره شده. چند تا دختر عجیب و غریب آمدند تو واگن مردا و بلند بلند حرف می زنند و می خندند.
آره، دیگر رغبت داد زدن نداشت. همچین که یه صندلی خالی پیدا می کرد خودشو ول می کرد روش و مثل یه تکه گوشت بی حرکت می نشست و بیخودی به جایی کف مترو خیره می شد. دیگه حتی فکر هم نمی کرد. "خالی" شده بود. احساس می کرد توی جمجمه اش را خالی کرده بودند و هوای خنکی جاش رو پر کرده بود. کم کم مترو حالش را به هم نمی زد. به طرز اعتیاد آوری با مترو حال می کرد. مخصوصا موقع های خلوتش وقتی می خواست به خونه برگردد. غیر از چند تا آدم که هر کدوم تو یه واگن یه جایی ول شده بودن هیچ کس نبود. هر کدوم یه جای مترو گم بودند و او عاشق این حالت بود. علی الخصوص وقتی یه واگن کامل در اختیار خودش بود. راحت می نشست و عبور نسیم خنک داخل جمجمه اش را حس می کرد. عجب کیفی میکرد. با وجودی که خسته بود دوست داشت تا خود صبح از حرم امام تا میرداماد برود و برگردد. و ... فقط هر از گاهی بشنود " بیییییییییپ... ایستگاه بعد: ..."
اصلا جوری شده بود که دیگر هر روز صبح به عشق شلوغی مترو بیرون می آمد و هر شب به عشق خلوتی اش، که خیلی بیشتر باهاش حال می کرد، از سر کار بر می گشت. مترو شده بود بهانه آمدن و رفتنش. مترو شده بود مونسش و تنها صدایی که می خواست بشنود صدایی بود که می گفت "مسافرین عزیز ایستگاه پایانی می باشد. خواهشمند است...". و چقدر با این "عزیز" گفتن حالی به حالی می شد. با وجودی که در مترو مدتها بود که دیگر فکر هم نمی کرد و فقط نسیم خنک جمجمه را حس می کرد، اما اخیرا به این فکر افتاده بود که در 7-8 سال گذشته تنها کسی که به او "عزیز" گفته بود همین صدا بود. این صدا برایش شیرین و شیرین تر می شد. دیگر دوست داشت وقتی که مترو شلوغ هم هست موقعی که این صدا در می آید همه خفه شوند، او سر تا پا گوش شود و با تمام وجود بشنود که "ایستگاه بعد: شهید همت"!! اصلا شاید به همین خاطر بود که از خلوتی مترو بیشتر خوشش می آمد. وقتی که خودش با صدا تنها می شد و در واگن فقط خودش باشد و صدا به او بگوید " مسافر(ان) عزیز ..." و آخ که چقدر این عزیز گفتن دلش را می برد.
باری این اواخر فهمیده بود که او..
او عاشق شده است...
عاشق یک صدا ....
عاشق صدای یک زن ....
"بیییییییپ ایستگاه بعد: میرداماد"
پیشنهاد هفته : والله با اوضاع و احوال این روزهای دنیای سیاست اولین پیشنهادی که به ذهنم رسید شعر "زمستان" و "کتیبه" اخوان ثالث بود. راستش اونقدر هم تریپ خودم و دوستام افسرده شده که به جای پست سیاسی زدم تو خط این نوشته های سوسولی!
عکس هفته :
می شود! می توانیم!

تاهفته بعد
یا حق
تقدیم به پدر و مادرم
عاشورا بیش از یک روز و کربلا بیش از یک صحرای بی آب و علف است. زمان و مکان حول عاشورا و کربلا خم شده است. زمان هیچ گاه آن نیم روز داغ را از یاد نمی برد و جهان همیشه به آن صحرای داغ می بالد. در کربلا همه چیز فشرده است. زمان، مکان، خیر، شر، حق، باطل. همه چیز عصاره خود را در آئینه این واقعه می بیند. ادب، عشق، زخم، رحمت، توبه، بلا، بندگی، ظلمت، نور، و شاید... خود خدا! آری خدا.
در میان تماشاگران صحنه های آن روز از عمر سعد تا زینب، از رسول خدا و علی تا قابیل و فرعون، تماشاگری چون خدا نمی توان یافت. خدایی که فریاد حنجره خشکیده حسین را می شنید آنگاهی که خون گلوی خشکیده طفلش را به سویش پرتاب می کرد و او را به شهادت می گرفت.
باری هر زمانی که در این واقعه ( و نه حادثه!) فرو می روی با تمام وجود احساس "فشردگی" می کنی. گو اینکه هر چه از نور و ظلمت رنگ خلقت به خود دیده است تمام قد در آن روز، در آن جا به "جلوت" آمده است. آن روز نقطه عطف تاریخ جدال حق و باطل است. گو اینکه از آغاز خلقت، حق و باطل هر دو بی تاب این روز بودند. همه و همه "منتظر" بوده اند. منتظر خونین ترین و عیان ترین جدال تاریخ حق و باطل تا آن زمان. بی راه نیست که بزرگان گفته اند ازعلم الاسمائ آدم تا گریه های زکریا، از نوحه های نوح تا بی تابی های پیامبر همه و همه به گونه ای به عاشورای حسین باز می گردد. همه منتظر بوده اند. و خدایی که می خواست حسین را کشته ببیند (ان الله شائ ان یراک قتیلا) نیز بازیگردان این سلسله انتظار و منتظر قضای مشیتش بر قتل حسین. آن جایی که حسین از یارانش می پرسد که نام این سرزمین چیست و بالاخره "کربلا" را می شنود و می گوید " اعوذ بالله من الکرب و البلائ" از کلامش انتظار می بارد. و بالاخره این انتظار، که به درازای آغاز خلقت ابوالبشر تا سال 61 هجری قمری است به پایان میرسد. جدال تاریخی حق و باطل در عریان ترین، عیان ترین و متجلی ترین حالت خود رخ می دهد. و تنها خورشید حق، بر سر نیزه های ظلمت باطل طلوع می کند.
این نقطه عطف تاریخی این جدال است. جهت انحنای جدال از این پس به سوی دیگری صعود می کند. جهان تضاد حق و باطل از آن لحظه به بعد در "انتظار" جدال بعدی است. درست درلحظه سهمناکی (مضمون روایتی از امام معصوم) که حسین از اسب به خاک می افتد و آسمانها و زمین بی تاب می شوند، خدا ذخیره دیگر خود را، گنجینه پنهان "انتظار" بعدی را، به "جلوت" می آورد. از آن "آن" به بعد همه و همه از حق و باطل، چشم در راه جدال بعدی اند. منتظر آخرین جدال. منتظر "ظهور" مرد دیگری که بار دیگر یک تنه عصاره تمامی عظمت حق باشد و در برابر تمامی باطل بایستد. مردی که از قضا از فرزندان حسین است. و او کسی نیست جز "مهدی"!
پیشنهاد هفته : "حسین وارث آدم" از مجموعه آثار دکتر علی شریعتی
راستی از این هفته یه چیز دیگه هم می خوام به پست ها اضافه کنم به نام عکس هفته!
عکس هفته :
مگر به شیر بود شور عشق...!؟

تا هفته بعد
یا حق