تبليغاتX
جلوت

درآمد

به گواه شناسنامه محمد هم پسرعمویم بود و هم پسرخاله، اما به گواه این دل خسته و داغدار، محمد برادر و همدم و مونس و رفیقی بود که گواهی شناسنامه و اکنون، گواهی فوت، قادر به جدایی پیوند ما نبوده و نیستند. وقتی خبر پروازش را شنیدم، نزدیک به چهلمش بود. به مصلحت غربت نشینی خبردارم نکردند و همانقدر که تقدیر محمد بر رفتن بود، تقدیر من بر بی خبری و حسرت! بالاخره سکوت قلمم را شکستم و واگویه با او را به "جلوت" آوردم.

از گاه رفتنت، گاه بیگاه شد، نفسم آه، قلمم خشک، و دو چشمم خون. گفته اند که کندن و "رفتن" سخت است و صعب، اما به لبخند جان فزات قسم، که "ماندن" بسی جانکاه تر است، و هر دم بی تو نفس گیر تر از مرگ، و هر بازدم بی تو همچون کندن از جان!

ای جانم، ای جان جانم، پس از تو ننوشتم، شاید چون گاه، کلام هم که نشانه "پیوند" و "همدلی" است، نشان "فاصله" و "فراق" می شود، و میان دو محرم، نامحرم.

در این مدت، زبان بی زبانی ام، کلام خواجه بود و شیخ که دو دوست مشترکمان بودند و یار خلوت تنهایی مان:

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

دیگر چه حاجت به قلم فرسایی من، جایی که شیخ می فرماید:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

سعدی به روزگاری مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

کجای برادرم؟ کجایی؟... آیا این تویی که رفته ای و منم که مانده ام، یا تو ماندی و جاودانه شدی و من رفتم و از تو دور و مهجور شدم؟

ای کاش، "ای کاش" ای در کار نبود. افسوس، که افسوس همدم ازلی و ابدی خلقت است، و دریغ و درد که دریغ و دردم را با کسی توان گفتن نیست.

گفتند خاطره ای از تو بنویسم؛ بی خبر از آنکه جایی از زندگی ام نمی یابم که تو نباشی. گاهی مجالی می طلبم که به یاد تو نباشم! که در خاطرم نیایی! اما، نمی دانم چه کنم؟! ببینم؟! بخندم؟! بگریم؟! برخیزم؟! راه روم؟! بخوابم؟! بخورم؟! بنوازم؟! بخوانم؟! بشنوم؟!... اما هر چه می کنم، خطی از خاطره ام می یابم که به دستان تو نوشته شده است.

برادرم، هر چند که فغان سوگواریم در غمت میسر نشد، هر چند که تمام سهم من از تشییع پیکرت، نظاره بر سنگی بود که نامت حک بر آن بود، هر چند که برای شنیدن خبری از تو از هر نامحرمی نامحرم تر بودم، هر چند که لایق همنوایی با عزادارانت نبودم، و هنوز متحیرم که "تو کیستی که در این حلقه کمند    چندان فتاده اند که ما صید لاغریم"، هر چند که نه در یمین سوگوارانت جایی داشتم و نه در یسارشان، اما...اما تو بهتر از هر کس دیگری می دانی که در کجای دلم جای داری و در کجای خاطرم ماوا.

ای مونسم، برادرم، عزیزم، عزیزم، عزیزم، بدان که بی تو هر لحظه سوگوارتر از لحظه پیشم و بدان که داغ را داغ نام نهادند که همیشه داغ خواهد ماند.

اول بار این بیت را از او شنیدم،

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی    پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

مثل همیشه ذوق سرشارش دست در گردن حس لطیفش می انداخت، مثل همیشه با کلمه کلمه محمد، هر دو غرق لذت می شدیم، و باز هم مثل همیشه حس می کردم که بیش از من حس می کند و بیشتر از من لذت می برد. بالاخره قدح جانش پر شد و دلبر دلشده ای را خبر نکرده برفت. سر و زر و دل و جانش فدای یار شد , و به راه یاری خلقی دیگر فدا!

 بودنش روح فزا بود و هم نشینی اش بنیاد غم می افکند. رفتنش اما ...رفتنش همان قدر که دل فسرده ام کرد , بهت آور بود , همان قدر که غم فزا بود و برای اولین بار در زندگیم سیاه پوشم نمود حرارت عجیبی داشت. سینه ام نقش داغش بر دل گرفت اما داغ رفتنش، عزاداری در غمش، و گریه در سوگش، خمودی نمی آورد. محفل ترحیمش عطر روضه می داد و شوری اشکی که در غمش می ریختم طعم گریه بر حسین. هنوز متحیرم که کجا بود و کجا رفت؟! و من کجا بودم و کجایم؟!

روزی شانه به شانه معتکف ایام البیض رجب بودیم. به جذبه شوری که از اعتکاف و مناجات با خدایش چشیده بود، دست مرا هم گرفت و ثبت نامم کرد و به مسجد برد. پیش از ظهر بود و لب روزه دارش ترک خورده؛ عبایی بر دوش انداخته بود و تلالو نوری در محاسن نو نهال طلائیش می درخشید. قرآنی در دست داشت و به طمانینه همیشگی و آرامشی که به عمق دریا بود، و سکوتی که به ژرفای چشمانش عمیق، کلام خدا می خواند.

ناگهان سر برگرداند , همان طور که همیشه از پس جذبه ای از جا می پرید، رو به من کرد و آیه ای را برایم ترجمه نمود که هنوز از زبان هیچ مفسری چنین تعبیری از آن آیه نشنیدم.{ الذین لا یرجون لقاءنا و رضو بالحیوه الدنیا } گفت : "سجاد ببین خدا من و تو را به باد ملامت و سرزنش می گیرد که چرا و به چه حقی امید رسیدن به لقاء الله ندارید ؟! چرا مایوسید از این که به چنین مقامی نائل شوید ؟! و می دانید که لقاءالله عنایت هر سالکی و مقصد هر عارفی است!"

طول عمرش در پیش عمق کلامش هیچ بود.

امیدش ناامید نشد . به لقاء ربش امید داشت و به لقاء ربش رسید.

اما من مانده ام که در سوگش مویه کنم یا بر حقارتم فغان ؟! در فراقش بگریم یا بر جهالتم افسوس خورم؟! بودنش را حس نکردم و رفتنش را نفهمیدم. بی دلیل نبود که وقتی که رفت نبودم و نفهمیدم و حتی گریستن در اربعین فراقش هم نصیبم نشد، چرا که تا بود، نمی دانستم که بود، گو اینکه عزیز تر از جانم بود.

دیگر خسته ام از اینکه با ضمیر غائب بخوانمش و با فعل گذشته یادش کنم .

محمدم، عزیزم، نور چشمانم، امیدم، برادرم، دوستت دارم.

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط سجاد |

 
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی مرجع سبز؛ وب سایت حامیان آيت الله سید علی محمد دستغیب